تبليغاتX
اراجیف یک زندانی

اراجیف یک زندانی

Maybe You Don't Know What I Said..


Behind This Smile, Is Everything You'll Never UnderStand


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 5:47  توسط زندانی دیوانه  | 

یه اعتقاد.. یه جواب.. یه تشکر..

وقتی به یه چی اعتقاد داشته باشی و اون چیز جواب یه سوال قلبیت رو به قشنگی بده..

نا فرم به دلت میشینه..

حتی اگه از اون چیزی که بهش اعتقاد داری بترسی..

اینجور که به نظر میاد به لطف خدا با یکم تلاش همیشه کنار هم و با همیم..


آخرش:

خوشحالم


پی نوشت:

مرسی خدا..

خیلی ماهی.. کمکم کن جبران کنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:57  توسط زندانی دیوانه  | 

از خیلی خوب به خیلی بد..

هه ..

آدما چه زود همدیگرو و فراموش میکنن!

چه زود یادشون میره یه زمانی کنار هم، باهم و یار هم بودن!!

چه سری جنگیدناشون ، محکم واستادناشون، تاوونایی که بخاطر حفظ حرمت هم دادن، خوبی ها و مهربونیهاشون به خاطر هم و برای هم رو از یاد میبرن!!

یه زمونی..

کسی بود که موفقیتش..

خوشحالیش..

در کنار اون رشد کردن ..

و الگو قرار دادن ِ اون واسه من یه آرمان بود..

یه هدف!!

ولی امروز !!

همون آدم..

سر همون مسئله ای که چند وقت پیش خودمو به آب و آتیش زدم براش..

منو زد کنار!!

انتظارشو نداشتم !

اما حالا که پیش اومده..

بهت قول میدم ، اونقدر پیشرفت کنم که بفهمی واسه بالا رفتن و پیشرفتم هیچ نیازی به تو نداشتم و ندارم !!

که بفهمی اگه کنارت بودم و واست هر کاری کردم فقط و فقط بخاطر رو بودنت بود!

بخاطر خالص بودنت..

ولی دیگه تموم شد..


آخرش:

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد.. خیلی زود..

با " تا ابد " شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت..

خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد..



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:28  توسط زندانی دیوانه  | 

قهوه ی سرد..

فنجون قهوه رو سر کشیدم
یخ کرده بود..
مزه ی تلخش

با مزه ی مایع ظرفشویی قاطی شده بود..

چرا قهوه ای که یخ میکنه مزه مایع ظرفشویی میده؟


جمله بندی یه دلم نمیشینه..

گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم

فکرم بیشتر ازین که درگیر جمله بندی دلنشین باشه.. پیش اینه که چه بده آدم خوبه ندونسته کاری انجام بده که نتیجش همون تاثیری  باشه که کارای آدم بده رو دل آدم میزاره..


نه از تو میشه دل برید
نه با تو میشه سر سپرد
نه عاشق تو میشه موند
نه فارغ از تو میشه مون

پیچ در پیچ و گنگه ولی تو هر موقعیتی میشه فهمید که دل بریدن خیلی سخت تر از سر سپردنه..

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 3:15  توسط زندانی دیوانه  | 

ماجرا های من و موشی و دوستم!!

هه! مسخره است!!

یه روز جواب دوست صمیمیم رو که موشی (طرفم) ازش خوشش نمیومد رو ندادم شاید کم ِ کم 80% چیزا مث اولش شد..

دوستم برام عزیزه..

اشتباهاتی داره تو زندگیش که دلم میخواد هواشو داشته باشم تکرار نشه..

ولی نمیدونم چرا موشی گیر داده که باش قطع رابطه  کنم..

دوستم با اینکه دختره اما واسه موشی شده مث هوو !!

میگه یا من یا اون!!

میگه دختر خوبی نیس..

در شان تو نیس..

فکر میکنه وقتی عصبانیم دوستم کوکم کرده!!

در حالی که دوستم تنها کسیه که همیشه موقع جر و بحثا آرومم میکنه که بهش نپرم!

و همیشه هوای رابطمونو داره و میگه زود تصمیم نگیر..

نمیدونم چیکار کنم..

از اینکه بخوام بین دوتا آدم یه نفر رو انتخاب کنم حرسم میگیره!

از اینکه دور یکی از کسایی که واسم عزیزن رو میگن خط بکشم کفری میشم..

کاش میتونستم از موشی قایم کنم و پنهونی ببینمش اما دلم نمیاد !!

حالا من چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط زندانی دیوانه  | 

Hidden..

چرا همه چی مث اول نمیشه؟

نه من راضی هستم نه تو..

ولی هر راهی میریم مث اولش نمیشیم..

انگار مشکل بین منو تو Hidden شده که هرچی میگردیم پیداش نمیکنیم..


آخرش:

یه انتی مشکل قوی میخوام..

زشت نیس دوباره یقه خدا رو بگیرم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط زندانی دیوانه  | 

بی جواب ترین سوال ِ من..

یه سوالی از کنتراست پرسیدم که الان بی جواب ترین سوال ذهن بهم ریختمه..

کی میتونه جواب بده؟

میگما .. اگه خدای نکرده زبونم لال .. دل به یه گوساله ای ببندی که اونم بت دل بسته باشه و نخواد از دستت بده ولی با جاهایی که میری و کسایی که رفت و آمد میکنی حال نکنه و هیچ وقت همرات نیاد..

( یعنی هیچ وقت تو یه جمعی که رفیقات با طرفشون اومدن.. تو نتونی اونو کنارت داشته باشیش.. )

بازم باش میمونی؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط زندانی دیوانه  | 

حسادت..

به قدیم قدیمامون حسودیم میشه..


آخرش:
خیلی سخته آدم به خودش هم حسودیش شه..

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:54  توسط زندانی دیوانه  | 

ادامه نوشت..

ادامه نوشت :

تو گلوم گیر کردی !!


آخرش:

امید وارم آخر سر خفه نشم !!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط زندانی دیوانه  | 

استفراغ.. شمارش معکوس..

فکر میکنم زیاد نمونده تا تو و محتویات عاشقانه و مسخره ی مربوط به تو رو استفراغ کنم..

قبلا" بارها اطلاع داده بودم من ناراحتی معده دارم و خزعبلاتی که به خوردم میدی به مزاجم سازگار نیس..

حالا اگه تو گوش ندادی مشکل من نیس!!

باید حداقل یکی از گوش های مخملی رو که واسه من هدیه آوردی رو واسه همچین روزی نگه میداشتی..


آخرش:

به برکت وجود شما خیلی "گه" شدم نه؟

جا نخور..

حالا تازه اولشه!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:30  توسط زندانی دیوانه  |